Monday, August 26, 2002

۱۰ روز دوري
ديروز که تل�ن قطع کردم از خدا خواستم که مواظبت باشه بعد هم خواستم که ما رو به هم برسونه تلوزيون روشن کردم آهنگ (خدا خدايه مستون ما رو به هم برسون) گذاشته بود دلت بسوزه تو که نمي توني نگاه کني خلاصه با هر چي کلک بود خودم را سرگرم مي کردم که کمتر برم تو �کر ولي هيهيات که نشد .... تا سا عت ۲ طا قت آوردم بعد ر�تم بخوابم هي تا ۵:۳۰خوابيدم بيدار شدم خوابم نمي برد يک نگاه به مبايل انداختم ديدم ساعت ۴:۴۰زنگ زده بودي کلي خوشحال شدم ... هر از گاهي به تو زنگ ميزدم (مبال)مي دونستم که بر نمي داري ولي چميدو نم چرا اين کار رو مي کردم الان ساعت ۱۱ است مهمونهاي ما ظهر مي رنسند بايد برم به سر و وضع اتاق برسم love you

Wednesday, August 14, 2002



The good you find in others is in you too.

The faults you find in others are your faults as well.

After all, to recognize something you must know it.

The possibilities you see in others, are possible for you as well.

The beauty you see around you, is your beauty.

The world around you is a reflection, a mirror
showing you the person you are.

To change your world, you must change yourself.

To blame and complain will only make matters worse.

Whatever you care about, is your responsibility.

What you see in others, shows you yourself.

See the best in others, and you will be your best.

Give to others, and you give to yourself.

Appreciate beauty, and you will be beautiful.

Admire creativity, and you will be creative.

Love, and you will be loved.

Seek to understand, and you will be understood.

Listen, and your voice will be heard.

Show your best face to the mirror, and you'll be happy
with the face looking back at you.


ساعت ۴:۵۰صبح است به هيچ عنوان خوابم نميبره تازه از بالا پشته بوم او مدم پا يين دا شتم به اين �کر ميکردم که زمان در حال کشتن ماست يا ما زمان را مي کشيم جوا بش خيلي آسونه .... زمان ما آدمها رو داره مي کشه و ا�سوس و هزار مر تبه ا�سوس که ما در اين خيا ليم که ما دا ريم مي کشيمش ر استش بخواين جر يان همون جريان خر بر�ت .. در مثنوي مو لا ناست بگزريم .... يک سال اندي سال پيش (دو الي سه ه�ته ) پسر عموي بنده عمرش داد به همه شما ر�ت ما رو تنها گذ اشت اون اوا خر کاري هر از گاهي بابام که تماسي با ايران داشت مي شنيدم که داره با اون خدا بيا مرز صحبت مي کنه هي به خودم مي گ�تم يا لله تل�ن بگير صحبت کن مي گ�تم برو با با حا لاحا لا ها وقت داريم ..... ا�سوس که اون آخر کاري دلش نيمد با کسي خدا حا �ظي کنه آ خرين کسا يي که ديدنش يکي کل�ت خونه که مي خوا سته بره به بچهاش يک سري بز نه شاهين (پسر عمو) اونو مي رسونه خونه مي گ�ت مثل هميشه شو خي ميکرد و ر�ت .... دومي با باش بوده که ميره يک سري به با باش بزنه ميگه خدا حا �ط و بابا شو مي بو سه و ميره . آ خري دکترش بوده که داشتند با هم کاره تر جمه يک کتاب انجام مي دادند به دکتره ميگه مي خوام دست بکشم از اين دنيا اونم ميگه با شه اين کا ره تموم کن بعد برو .... انگاري طاقت نداشته ميره .... شا يدم همون ديروزش که تو لدش بوده از همه خدا حا�ظي کرد و ر�ت ولي نامرد يک زنگي نزد ... چميدونم شا يد....

Monday, August 12, 2002

دلم گر�ته خودم هم نميدونم چرا از صبح تا شب کا رم شده خوندن کتاب و شعر بد بختي از اونجا گل ميکنه که وقتي از يک کتاب خسته ميشي ميري سراغ يک کتاب ديگه ميام حر �ا شون با هم مقا يسه ميکنم خيلي از حر�ها يعني خيلي از مطا لب به هم نمي خورند ولي تو بعضي موارد هم خيلي از موارد هم عقيده هستند . راستش بخوا هيد من دوست کم دارم از انگشتاي دستون هم کمتر البته دوست به معني وا قعي کم دارم ولي اونطوري که تا دلتون بخات دوست دارم. شب که ميشه ساعت يک يا يک و نيم ميرم بالا پشته بوم يک خورده با خودم خلوت ميکنم . از صبح تا شب مرور ميکنم چي شده چند تا دروغ گ�تم چرا گ�تم چرا مامان با با اين همه دعوا ميکنند جا لبه امروز تو حال خونه نشسته بودم با تل�ن صحبت مي کردم پدر و مادر عزيز با هم وارده خونه شدند سر يک مو ضوع بي خود دعواشون شد حا لا ميدونم همين �ردا پس �ردا کلي هم قربون صدقه هم ميرن اها داشتم ميگ�تم با دوستم صحبت مي کردم له صدا ج�تشون ر�ت با لا تل�ن قطع کردم با بام قهر کرد ر�ت بيرون منم به ما ما نم گقتم ما مان ساکت مي خام با دوستم صحبت کنم اونم گ�ت تو يکي خ�ه که هر چي مي کشم از دسته تو است منم طبق اين اواخر که به زندگي هم اهميتي نميدم يعني سعي نميکنم بجنگم با سر نوشت خو دم زدم به بيخيالي يعني چيزي ن�هميدم من از دعوا نا راحت نبستم از اين نا راحتم که چرا با يد اين باشه زندگي که با عشق شروع شده ؟ چرا هنوز اين دو آدم هنوز ياد نگر�تند اصول زندگي را بعد از چهل اندي سال هنوز از زندگي ياد نگر�تند که چطور با يد هم ديگر را تحمل کرد وقتي که بايد تحمل کرد . اخ اخ خيلي از مو ضوع پس ا�تا دم

اره مي گ�تم ميرم بالا پشته بوم سيگاري دود ميکنم ميرم تو �کر ميبينم اين کتا بها يک چيز ها يي يادم دادند يک خورده بگي نگي ديدم تغيير دادند ولي اون آخر کا ري که مي خوام برم تو خونه مي بينم هر چيز که آدم بدونه باز قلبها شون متپه دستا شون مي تپه شا يد ن�ه ميديد چي ميخدام بگم ولي همين کا �ي که خودم �هميدم بريد امتحان کنيد هر چي که بدو نيد هر چي که بخا ت با شه باز هم زندگي با يد کرد

Saturday, August 10, 2002

عمر بر اميد �ردا ميرود **** غا �لانه سوي غوغا ميرود

روزگار خويش را امروز دان ****بنگرش تا در چه سودا ميرود

گه بکيسه گه بکاسه عمر ر�ت**** هر ن�س از کيسه ما ميرود

مرگ يک يک ميبرد وز هيبتش ****عاقلان را رنگ سيما ميرود

مرگ در ره ايستاده منتظر****خواجه بر عزم تما شا ميرود

مرگ از خاطر بما نزديکتر **** خاطر غا�ل کجا ها مير ود

تن مپر ور زانک قربانيست تن ****دل بپرور دل ببا لا ميرود

چرب و شرين کم ده اين مردار را****زانک تن پرورد رسوا ميرود

چرب شيرين ده ز حکمت روح را **** تا قوي گردد که آنجا ميرود

«مو لا نا »

Thursday, August 08, 2002

امروز �ا لي زدم به خواجه حا�ظ نيتم کردم که در اين تصميمي که گر�تم يابهتر بگم تصميمي که گر�تيم شر يا خير واسه هر دو ما خوا جه چنين گ�تند :

ا لا اي طوطي گوياي اسرار ****مبادا خاليت شکر ز منقار

سرت سبز و دلت خوش باد جاويد ****له خوش نقشي نمودي از خط يار

سخن سر بسته گ�تي با حري�ان****خدا را دين سخن پرده بر دار

بروي ما زن از ساغر گلابي****که خواب آلوده ايم اي بخت بيدار

چه ره بود اين که زد در پرده مطرب****که ميرقصند با هم مست و هشيار

از آن ا�يون که ساقي در مي ا�کند ****حري�انرا نه سر ماند نه دستار

سکندر نمي بخشند آبي****بزور و زر ميسر نيست اين کار

بيا و حال اهل درد بشنو ****بل�ظ اندک معني و بسيار

بت چيني عدوي دين دلهاست **** خداوندا دل دينم نگه دار

بمستوران مگو اسرار مستي ****حديث جان مگو با نقش ديوار

بيمن دولت منصور شاهي ****علم شد حا�ظ اندر نظم اشعار

خداوندي بجاي بندگان کرد ****خداوندا از آ�ا تش نگه دار

يا حق به اميد تو

Monday, August 05, 2002

زندگي بازي شطرنج است و قوا نين حاکم بر آن همان قوا نين شطرنج است هر وقت تصميم گر�تيد پيروز ميدان را ترک کنيد با يد چند مهره از مهرهاي خود را از دست بدهيد
بعضي او قات اين مهره شايد وزير باشد ولي هد� پيروزيست
زاهد خلوت نشين دوش بميخانه شد ****از سر پيمان بر�ت با سر پيما نه شد

صو �ي مجلس که دي جام قدح مي شکست **** باز بيک جرعه مي عاقل و �رزانه شد
گداخت دل که شود کار دل تمام نشد****بسوختيم در اين آرزوي خام و نشد

بلابه گ�ت: شبي مير مجلس تو شوم****شدم برغبت خويشش کمين غلام و نشد

پيام داد که خواهم نشست با رندان ****بشد با رندي و دردي کشيم نام و نشد

بدان هوس که بمستي آن لب لعل****چه خون که در دلم ا�تاد همچو جام و نشد

بکوي عشق منه بي دليل راه قدم****که من بخويش نمودم صد اهتمام نشد

دريغ و درد که در جستجوي گنج حضور****در آن هوس که شود آن نچگار رام نشد

هزار حيله بر انگيخت حا�ظ از سر �کر****در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

Sunday, August 04, 2002

ياري اندر کس نمي بينم يارانرا چه شد؟****دوستي کي آخر آمد دوستدارانرا چه شد؟

آب حيوان تيره گون شد �رخ پي کجاست؟****خون چکيد از شاخ گل باد بهارانرا چه شد؟

کس نمي گويد ياري داشت حق دوستي****حق شنا سانرا چه حال ا�تادياران را چه شد؟

لعلي از کان مروت بر نيامد سالهاست****تابش خورشيد و سعي باد بارانرا چه شد؟

شهر ياران بود و خاک مهربانان اين ديار****مهرباني کي سر آمد شهر ياران را چه شد؟

صد هزاران گل شک�ت و بانگ مرغي بر نخاست*عندليبانرا چه پيش آمد هزارانرا چه شد؟

زهره سازي خوش نميسازد مگر عودش بسوخت** کس ندارد ذوق مستي مي گسارانرا چه شد؟
مازي اسرار الهي کس نميداند خموش****از که مي پرسي که دور روزگارانرا چه شد؟